احمد مجد الاسلام كرمانى
371
سفرنامه كلات ( فارسى )
بميل خودش مهمانى رفته و زود برميگردد ، دو سه روزى هم صبر كرديم خبرى از او نشد لهذا آدم فرستادم كه او را برگرداند ، در جواب به آن آدم گفته بود مرا آوردهاند اينجا و اقوامم مجبور كردهاند كه زن پسر كربلائى قلى شوم و خيلى هم سخت گرفتهاند اما من هيچ ميل ندارم و ميترسم عاقبت اينجا مجبورا مرا عقد كنند ، لهذا از شما خواهش دارم زودتر بيائيد مرا ببريد ، ما هم رفتيم و او را آورديم » . آن برادر را هم كه استنطاق كرديم تقريبا همين قسم تقرير كرد . آنوقت شروع كرديم باستنطاق سركار عليه خانم اما چه زنى است وجيهه ميتوانم بگويم در عمرم زن به اين خوشگلى نديده بودم صورت مثل قرص ماه ، متناسب اعضاء در نهايت خوبى ، چشمهايش را به هيچ چيز نميتوانم تشبيه كنم و آنچه تاكنون شعراى ما گفتهاند مفيد مطلب نيست مگر باالنسبه اين شعر كه شيخ حسين سرجانى گفته به نظر من مناسبتر از باقى است : ز زير برقعش دو چشم بيمار * چه دو آهوى خسته در نمكزار هركس حالت دويدن آهوى خسته را در نمكزار ديده باشد ميداند شاعر گفته و الا ابدا از لطافت اين تشبيه بهرهمند نخواهد شد ، مجملا اين زن كمال وجاهت را داشت و حقيقتا خوشگل بود ، مخصوصا يك حالتى در چشمهايش بود كه ممكن نبود كسى طاقت بياورد و در چشمهاى او خيره نگاه كند ، قدش بسيار موزون و سيمايش گندمگون مايل بسرخى ، چشمهاى مكحول خيلى درشت خيلى شيرينزبان و دلربا و خوش حركات در مرتبه اول ما هر سه نفر در استنطاق او شركت كرديم ولى حاجى ميرزا حسن خود را باخت و ما را به زحمت انداخت كه شرحى مفصل دارد ولى هرگز نخواهم نوشت و همينقدر ميگويم ما بين ما سه نفر كلمه رمزى متداول شده بود كه باهم ميگفتيم ( عمل بيتو ) و آن اشاره بود به اين مخدره و هروقت اين كلمه گفته ميشد حالت حاجى ميرزا حسن بهم مىخورد ، هيچ نميتوانست خوددارى